یک روزی منم میتونم......
با پاهای خودم برم پارک ودیگه تو بغل مامانم دست وپا نرنم...
با دستهای خودم قاشق غذا را یگیرم تا مامان نخواد بزور قاشق را از دستم در آورد تا قاشق بعدی غذا رو دهانم بگذارد.
با دندونهای خودم همه میوه هارو میجوم تا دیگه مامان مجبور نباشه از هزار تا صافی رد کنه تا من آب میوه رو بخورم
ویک روزی با زبان خودم به مامان میگم :
دوستت دارم
اما همین الان هم میتونم با گوشهای خودم بشنوم که مامانم میگه:
پسرم خیلی دوستت دارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



یک روزی منم میتونم......
